عکس شهدا
ماه مبارکرمضان است و همهمان شنیدهایم و خواندهایم که اهلبیت (ع) در نصایحشان فرمودهاند: «سعی کنید در این ماه کدورتها را کنار بگذارید و با حلالیت طلبیدن مهر و محبت را در دلها ریشه دوانید.» البته اهلبیت(ع) در همه زمانها و مکانها شیعیان و پیروانشان را به این امر متذکر میشوند. حال ما چقدر در این امر بسیار مهم پا پیش گذاشتهایم یا اگر از کسی کدورتی در دل نداریم چه مقدار تلاش کردیم تا بین کسانی که کدورتی در دل یکدیگر کاشتهاند صفا و صمیمیت برقرار کنیم. اگر تاکنون چنین کار خیری انجام ندادهایم لااقل از خدا بخواهیم به حق این ماه عزیز خودمان باعث جدایی دوستان و رفقایمان نباشیم چرا که اگر اینگونه باشیم در مقابل اهلبیت (ع) و شهدا شرمنده خواهیم بود.
حال با اندکی تأمل در این خاطره میبینیم که شهدای ما در این زمینه نیز از همه پیشی میگرفتند مثل همهی کارهای خیر دیگر.
فرمانده گروهان تخریب بود و تحمل نداشت میان دو رزمنده از نیروهایش حالت قهر برقرار باشد. دلش نمیخواست به سه روز بکشد و باید راهی را میرفت که آن دو شک نبرند. ترفند خوبی به ذهنش رسید. دو شیشه عطر خرید و به هرکدام از طرف دیگری بدون اطلاع خودشان هدیه کرد و گفت: « فلانی عذرخواهی کرد و اشتباهش را پذیرفته است!» طبیعی بود که با صفایی که بین رزمندگان؛ آن هم بروبچههای تخریبچی حاکم بود بپذیرند و پی به این توطئه شیرین نبرده باشند!
بعد از نماز جماعت هردو نفر بیمقدمه و اطلاع با یک خلوص قلبی یکدیگر را در آغوش گرفته و از هدیهی عطر با همان شیرینی آشتیکنان تشکر کردند. البته چند دقیقه بیشتر طول نکشید که هردو متوجه شدند این قضایا دستهگل و زرنگی فرمانده گروهانشان « سیدایوب علوی » اهل سراب آذربایجان بوده است. این فرمانده دلسوز و بااخلاص پس از مدتی به فیض عظمای شهادت نایل آمد. روحش شاد و یادش مستدام باد.
برگی از خاطرات سردار شهید مهندس مهدی باکری
یکی از بچهها چندماهی بود دست کوملههای منافق اسیربود و تازه برگشته بود. هنوز جای شکنجه روی تنش بود. وقتی سوار قایق شد برویم عملیات، داد زد: «پدرشان را در میآوریم و انتقام میگیریم.» اما مهدی گفت : « تو نباید بیایی. ما برای انتقام جایی نمیرویم.»
شهید امیرسرلشکر خلبان مصطفی اردستانی
آوازهاش همهجا پیچیده بود؛ فرماندهی که هم شجاعتش برسرزبانها بود و هم ایمان و اعتقادش.به پایگاه چهارم شکاری مامور شده بودم. ظهر شده بود. دوست داشتم از نزدیک ببینمش. سراغش را گرفتم. گفتند در محوطه است. با تعجب گفتم: آنجا فقط یک نفر است که دارد اذان میگوید! گفتند: پس معلوم شد اردستانی را نمیشناسی!